تبليغاتX
eshtebah
 

روزگار غریبیه....

عشق...سکوت...بغض...نرسیدن...نفرین...

مامان همیشه میگه :تو زندگی از اینکه آه کسی پشت سرت باشه بترس...

هیچ وقت نخواستم دل کسی رو بشکنم...آخه دل شکستن دل می خواد...

یه روز دل خودم شکست...خدا به دل شکستم نگاهی کرد و مرحمی بهم داد که با دنیا عوضش نمیکنم

 ولی...

 به قیمت  شکستن دلی...خدایا فقط یه چیزو بهم بگو....

مقصر کی بود؟ 

 

+ نوشته شده توسط amene در جمعه 4 بهمن1387 و ساعت 23:22 |
در کویر سبز عشق

این سخن از من بگیر

مرگ تو مرگ من است

پس تمنا می کنم

                       هرگز نمیر....

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 21 دی1387 و ساعت 23:4 |
میدونی خدا چرا لای انگشتای دستت فاصله گذاشته؟

چون تو این فاصله رو با انگشتای دستی که دوسش داری پر کنی...

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 7 دی1387 و ساعت 0:21 |
 

تو مرا میفهمی من تو را میخواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا میخوانی من تو راناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی....

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 7 دی1387 و ساعت 0:16 |
قربون اون دلای تک سرنشین

دیر بود و سرد، سرد سرد!

باران آرام تند می شد، تند تند!

شاخه های بید اما در باد بود! دیر بود! دور دور!

سرش روی تنه ی درخت بود! خواب بود! خواب خواب! مجنون بود! مجنون لیلی!

لیلی اما دیر بود، اما دور بود!

باران که بیدار بود! تند بود! آرام بیدارش کرد! صورتش خیس بود! که لیلی نبود!

.................................................................................................

بی خیال متن ادبی...!

لیلی نوشته بود : گردوهام تموم شده بود، می دونی این روزا سرم شلوغه عزیزم! به تو گردو نرسید! به جای گردو بازی، با یه چیزه دیگه بازی کن! فعلاً بای ...!

باران بود! صدای زنگ sms  ! عزیزم! مجنونم! مگه الان زیر درخت چنار قرار نداشتیم! خواهر مادر خوب...! دوباره با کی  ...! یادش رفته بود که با شیرین هم ...

باران نبود! عصر جدید بود! عصر عسرت! عصر اسارت! انسان اما دیگر نبود! ... که عشق نبود! ... نسل، البته نسل جدید بود!

 

. . .گذشت دوره ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های غربی صناعت

عشقو گرفتن ازشما جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیس

دلی که مثل کاروانسرا نیس

یه چی می گم ایشالا دلگیر نشین

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده . . .

فکر کنم شعر مال شهرام شکیبا باشه!

+ نوشته شده توسط amene در جمعه 17 آبان1387 و ساعت 21:56 |
سلام

آن وقت ها که بچه بودیم موقع قایم باشک زمانی که نوبت چشم گذاشتنمون می شد

دست های کوچیکمون رو روی چشمامون می ذاشتیم و گاهی اونقدر به چشمامون فشار میاوردیم که

خیس می شد.

بلند از ۱ تا ۱۰ می شمردیم.گاهی از رو بچگی نگاهی از لای انگشتامون می کردیم تا ببینیم چه خبره؟!

اما...

حالا همه ی ما بزرگ شدیم...خیلی بزرگ!ولی یادمون رفته دستامونو از رو صورتمون بر داریم.مدام از ۱ تا ۱۰ می شماریم...دوباره و دوباره!

اینقدر به چشمامون فشار میاریم که سر تا پامون خیس میشه!

اونقدر بلند از ۱تا ۱۰ میشماریم تا هیچ چیزو نشنویم...هیچ چیز!

خودمون نمی خوایم ببینیم.نمی خوایم بشنویم.خودمون  خودمون را محکوم به حبس و انفرادی کردیم.حتی دیگه از لای انگشتامون هم نگاه نمی کنیم...دریغ از یک پرتو نور!

کوچولوهای گذشته و بزرگترای حالا

    بازی قایم باشک دیگه تموم شده!دستاتونو بردارین !

+ نوشته شده توسط amene در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 1:45 |
    

خدا کند که دلم در دل تو خانه بگیرد                  کبوترانه به بام تو آشیانه بگیرد

از این سبوی شکسته دگر نخواه صبوری           چقدر این دل تنگم تو را بهانه بگیرد

                                                                           شاید این جمعه بیاید،شاید....

+ نوشته شده توسط amene در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 1:41 |

 

 

 هر چند تا به حال شنیده ای ،قبول!

ولی...

شاه ماهی تنگ بودن هم بد نیست.

اگر بدانی...

ماهی هایی که به دریا می رسند،

                                    از افسردگی می میرند!!!

(هر چه هستی و هر کجایی،باش.فقط شاه ماهی دنیای کوچک خودت باش!)

+ نوشته شده توسط amene در جمعه 11 مرداد1387 و ساعت 11:46 |
                                    

گفته ترک آخره کاش به قولش وفا کنه

سلام به همه دوستای خوبم

این شعری که گذاشتم یه کم باید با نوع

خوندنتون اشکال های وزنیشو درست کنین

راستش این شعر مال 4 یا 5 سال پیشه.یه سمینار

مبارزه با اغتیاد بود که از طرف مدرسه شرکت

کردیم.اونجا من این شعرو خوندم.وقتی تمام شد

بهم هدیه دادن و تا از سن اومدم پایین تمام مسئولین

آموزش و پرورش استان و ناحیه جلو پام بلند شدن

و بعد از کلی تقدیر و تشکر هر کدام جداگانه

اسمم را می پرسید و جایی یاد داشت می کرد

و با لحن متاثری می گفتن حتما پیگیری میشه!

به نفر آخرکه رسیدم تازه فهمیدم که قضیه ازچه

قراره.همشون فکر کرده بودن که این شعر

ماجرای زندگی خودمه!

بنده خدا بابای من که تو عمرش هنوز

لب به سیگار هم نزده! خلاصه که قضیه را

گفتم ولی کادو رو که گرفته بودم دیگه پس ندادم!!!

 

این روزا صبح که میشه منتظر غروب میشم

تا بیاد هزار دفعه  دلواپس و آشوب  میشم

نیمه روز اومده  اما  بابا  نیومده

بوی دود و کبریت و مواد هنوز نیومده

سر سجاده  میرم  خدا  بهم  نگاه  کنه

گفته ترک آخره کاش به قولش وفا کنه

خداجون خسته شدم خوشی فراموشم شده

یادته زندگیمون کجا بود و حالا چی شده؟

یادمه،خوب یادمه خوشبختی از آن ما بود

توی شادی  ومحبت هیچ چیزی کسر نبود

دل من از قصه ی شاپرکا یه لونه ای ساخته بود

توی حوض کوچیکش چند تا ماهی انداخته بود

با طلوع  خورشیدش  اقاقیا  باز میشد ن

وقتی که غروب میشد ستاره ها ناز میشد ن

زندگی  رنگ  گلهای باغچه  همسایه بود

بوی خوشحالی میداد سخن ها بی کنایه بود

یه روزی وقتی که سرمای زمستون پیدا شد

بلبل بیچاره از هجرون گل ها شیدا شد

صدای قدم های  مهمونی  نا خونده اومد

بوی نیرنگ و فریب دشمنی رونده اومد

چنگ های بی رحم و سرد و خشنش

جام زرین امید  رو اومدن  شکستنش

زندگی از اعتیاد رنگ گل های شب شده

زندگی در انتظار جنبش  دو  لب  شده

لبی  که  مثل  قدیم  بذر  محبت  بپاشه

قدمی که زیر پاش بدی ها از هم بپاشه

اما  چشم ها  دیگه  تاب  دیدن غم  نداره

انگاری از انتظار درها دیگه رنگ نداره

میگفتن اون قدیما صبر که کنی حلوا میشه

برای غوره های نارس یه روز فردا میشه

اما فردا هم اومد ، مامان هنوز گریه  می کرد

غوره ها نرسیده،گنجشک اونو شکار می کرد

حالا چند ماهی دیگه از اون زمون ها میگذره

چند ماه و تقویم  میگه  انگار  یه قرنه میگذره

زنگ در را میزنن، گویی زمان به سررسید

پشت در  یه  قاصد  از بابا  هم  خبر رسید

راست میگن قدیمیا غوره میشه حلوا بشه

یه کمی صبر می خواد تا نتیجه پیدا بشه

*******

آره حلوایی اومد اما چه تلخ و زود بود

پدرم یک  جسد  خمیده  بی روح  بود

 

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 0:35 |

سلام به همه ی دوستای خوبم

از همگی معذرت می خوام اگه این همه مدت نه آپ کردم و نه به وبلاگ های قشنگتون سر زدم.همهگی دیگه کم و بیش می دونین که در گیر کنکور بودم.امتحانم را دادم و همه تلاشم را هم کردم دیگه همه چیز بسته به لطف خدا.از همه ی دوستانی هم که تو این مدت سر زدین و  برا قبولیم دعا کردین یک دنیا ممنونم.

راستش دقیقا نمی دونستم بعد این مدت در مورد چی بنویسم.چند روز پیش به اصرار برادر زاده هام 10 دقیقه ای از کارتون پت و مت را دیدم.شاید شما هم تا حالا هر وقت این کارتون را دیدین به خاطر کارای خنده دار این دو تا خنده رو لب هاتون اومده باشه.اما این بار یه چیز این کارتون خیلی برام جالب بود.

تا حالا دقت کردین که پت و مت برای انجام هر کاری چه همت و پشتکاری دارن!درسته فکرشونو به کار نمی اندازن ولی با همه خنگ بازیشون آنقدر برای انجام یه کار تلاش می کنن تا بالاخره انجام میشه.این طوری بگم تمام راه هایی که ممکنه به ذهن منو شما هم نرسه برای انجام اون کار امتحان می کنن و نا امید نمی شن!

با خودم گفتم :توی هر مرحله از زندگیمون باید برای رسیدن به هدفمون تمام راه ها را امتحان کنیم و دست از تلاش بر نداریم و نا امید نشیم.دیگه از پت و مت که  کمتر نیستیم!

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 20:13 |
سلام به دوستای خوبم

دو سه روز پیش یه دوستی یه سوالی ازم پرسید که منو یاد یه خاطره انداخت.

حدود ۵ یا ۶ سالم بود(هنوز مدرسه نمی رفتم)مامان می خواست بره خرید

 منم با خودش برد.دست یه بچه ای بستنی دیدم.وای که چقدر دلم خواست .

اونم توی هوای گرم تابستان.به مامان گفتم:بستنی می خوام.مامان گفت :باشه.

کمی رفتیم جلوتر دم مغازه میوه فروشی چشمم افتاد به آلوچه ها!

(به قول پایتخت نشیا گوجه سبز!)

خیلی دلم خواست.به مامان گفتم:آلوچه هم می خوام!

مامان گفت:نمی شه.یکیشو برات می خرم.تا من خرید می کنم فکراتو بکن

و یکیشو انتخاب کن!

تا آخر خرید مامان فکر من مشغول بود و ناراحت که چرا نمیشه دو تاشو بخریم.

با خودم می گفتم:یعنی مامان می دونه من چه انتخاب سختی باید بکنم؟!یعنی

 انتخاب از این سخت تر هم وجود داره؟!

اون روز با کلی ترس از اینکه نکنه پشیمون شم آخرش  آلوچه را انتخاب کردم!

 حالا که فکر می کنم میبینم توی زندگی هممون انتخاب های مهم و دو راهی ها

 و گاهی چند راهی های سختی  پیش میاد که اگه اشتباه کنیم دیگه جایی برای

 جبران نداره!انتخاب هایی که مسیر زندگیتو عوض میکنه! انتخاب هایی که سر نوشتت

 را تعیین میکنه!گاهی آرزو می کنم کاش هنوز بچه بودم و سخت ترین انتخاب برام

بین  بستنی یا آلوچه بود!

+ نوشته شده توسط amene در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 و ساعت 0:49 |
سلام

اینم مثل قبلی برای کسی نیست به خدا!

به گمانم که شبی بود به خوابت دیدم

برق چشمان تو را دیدم و آهت دیدم

گفتمت دوست ندارم که نگاهم بکنی

دیده بستی و به دل سیر رخت می دیدم

عاشق آن نگه و روی چو ماهت بودم

باز گفتم که برو،بر عشق تو خندیدم

خواستم ناز کنم تا تو کنارم باشی

تو پریشان شدی رفتی،ز تو من رنجیدم

دل به من گفت تو سهم منی و می آیی

من به دلتنگی عشقت که چه شب ها دیدم

رفتی از پیش منو باز نگشتی هرگز!

می کنم شکر خدا را که به خوابت دیدم!

                                                           مهتاب

+ نوشته شده توسط amene در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 14:11 |
جذاب ترین مرحله عشق همین است

                                            از من تو همان چیز بخواهی که ندارم!

                                             

+ نوشته شده توسط amene در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت 1:51 |

سلام

 

پشت بام خانه ما ازطبقه سوم  به تمام شهر چشم انداز دارد.یه منظره قشنگ ازآسمان،

 

ستاره ها، مهتاب،چراغ های شهر زاینده رود و همه ی زیبایی های اصفهان .شبی به خانه

 

دزدی آمد واز آن پس دیگر اجازه نداشتم که شب ها تنهایی به روی پشت بام  بروم و باز

 

هم تنهایی و خلوت داشته باشم:

 

دیشب آمد

 

 و ربود

 

جای خلوتگاهم

 

دزدی آمد و ربود

 

شب مهتابی را

 

                آسمان شهرم   

 

                                غم وتنهایی را           

 

دزدی آمد وندانم که چرا بر هم زد

 

جمع گرم ما را

 

حلقه دوستی من، مهتاب، شب بارانی و یاس

 

                                         یک قلم، یک دفتر             

 

                                                   چند ورق شعر و حرفی مبهم

 

کاش می دانستم

 

چه بدی کردم من

 

وچرا این بی رحم

 

غصب کرد جایم را

 

با صدای قدم بی روحش

 

                          یک ستاره پر زد  

 

                                          روی بام نفری دیگر رفت

 

و مرا

 

توی این دشت جنون

 

                   ودیاری که  فقط

شب و آرامش آن راحت جانم بود         

 

                                                             

          کرد آهسته رها…

 

وندانم که چه بد کردم من

 

              که چنین دزد سیاه و بد ذات

 

                                برباید ز من این چند وجب تنهایی

 

آه غفلت کردم

 

                    معصیت هم کردم

 

                                        قدر آن شب ها را من ندانستم حیف!

 

باز آ تنهایی                             باز آ خلوت من!

 

خاطراتم بی تو

 

              چند ورق مشق شب است         

 

                                            وسیاه وبی روح

 

من ندانم که چرا

 

بین این کوه عظیم مردم

 

یک نفر دزد بیاید به سراغ شب من!

 

و رباید همه دارایی من

 

                     یک شب و چند ستاره، مهتاب  

 

                                               من، سکوت و غم و این آرامش  

 

لیک می دانم من

 

که اگر خلوت شب های دراز خود را از کف آسان بدهم خواهم مرد

 

 

 

و دگر هیچ ستاره در شب یاد مهتاب نخواهد افتاد.

 

                                                                            مهتاب

 

 

+ نوشته شده توسط amene در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 و ساعت 22:57 |
سلام

از همه ی دوستان خوبم که باور کردید این شعر برای کس خاصی نبود

و با نظرات خصوصی و عمومی و شکلک ها و متلک ها تون مستفیضم

کردید کمال تشکر را دارم.نوبت منم میشه!!

+ نوشته شده توسط amene در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت 14:35 |

 

  امیدوارم باور کنید که برای کس خاصی نگفتم!!!ایراد هاشو بگین خوشحال میشم.                          

 

 

 خوب من باز آمدی این پا و آن پا می کنی

 

باز من من می کنی بحث هوا را می کنی

 

باز می آیی و از شرم کفشان مرا 

    

بیش ازاین چشمان مشتاقم تماشا می کنی!

 

در دلت دارم رقیبی بی گمان کز بهر او

 

هم پریشانی و هم امروز و فردا می کنی

 

ازچه می ترسی جواب منفی ام برعشق تو؟

 

انتخاب من تویی تردید بی جا می کنی!

 

من پرم از اشتیاق و اضطراب و انتظار

 

نازنینم پس بگو کی حرف دل وا می کنی؟!

                                                      مهتاب(آمنه)

+ نوشته شده توسط amene در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 3:27 |
سلام دوستاي گلم

بعد از يه مدت كه برام خيلي هم طولاني بود اومدم به كاشان.شهري كه برام پز از

 خاطرات خوب و بده.اين بار كه اومدم دلم نمي خواست برم دم در اتاق سابقمون....

جاي همه ي بچه ها خالي بود...تختم وسايلم...واي هيچ كدوم بچه ها نبودن....

دانشگاه مثل هميشه بود.البته يه كم با كلاس تر شده بود.بوفه ..در ورودي...ديوارها...

امسال يه روز خاص توي زندگيم را هم كاشان بودم....امروز تولدم بود.به نظر من روز

تولد هر آدمي يه روز خاص توي زندگي هر كسيه...روزيه كه حس مي كني بزرگتر

 شدي ونا خود آگاه نگاهي به گذشته ات مي كني .حس مي كنم روزيه كه خدا هر

 سال بهت اين آوانس را ميده كه همه چيز را دوباره شروع كني...چون تازه متولد شدي!

امسال هم روز تولدم را خانه نبودم.با اينكه ديگه دانشجو هم نيستم بازم اين روز رو تو

 جمع دوستانم بودم...امروز دوستان جديدم را هم ديدم.يه روز خاص بود...در ضمن

  امروز كاراي فارغ التحصيليم تمام شد و شدم يه تازه متولد ليسانسه!!!

به خاطر همه چيز ممنونم و خيلي خوشحالم.براي همتون آرزوي شادكامي و

موفقيت مي كنم.

+ نوشته شده توسط amene در پنجشنبه 29 فروردین1387 و ساعت 21:18 |

همیشه یادت باشه:

 

اون چیزی که باعث غرق شدن میشه توی آب افتادن

 

 نیست بلکه زیر آب موندنه!

 

                         

 

از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست

 

مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است.

 

                        

 

 لاک پشت ها هم عاشق میشن ولی تحمل درد دوری

 

 براشون راحت تره چون لا اقل  عشقشون یواش یواش

 

 ترکشون میکنه!

 

                      

 

(از درد بی مطلبی مجبور شدم ازsms  های قشنگم  براتون بنویسم.ولی

 

خداییش خیلی با معنیه!)

 

                                

 

+ نوشته شده توسط amene در شنبه 17 فروردین1387 و ساعت 0:6 |
سلام

این بهارم مثل همه ی بهار های دیگه از راه رسید.

چند شب پیش وقتی صفحه اول سر رسید خاطراتم را باز کردم نمی دونستم مخاطبم کیه؟!

الان حدود ۱۰ ساله که دارم خاطراتم را می نویسم و هر سال برای کسی...تا به حال

مخاطب هام آدم های آسمونی بودن ویا آدم هایی که یه روزایی بینمون بودن و الان نیستن...

اما امسال...

امسال می خوام خاطراتم رو برای شریک زندگی آینده ام بنویسم!از خاطرات

  خوب زندگیم  از شادی هایی که دوست داشتم شریکش کنم،از غم ها

و لحظه های دلتنگی که دلم می خواست کنارم باشه،از انتظاراتی که ازش دارم

،از چیزایی که توی زندگی مشترک برام مهمه،از چیزایی که باعث

میشه به احساس خوشبختی که بایدکنارش داشته باشم لطمه بزنه...بنویسم.

می خوام توی ۳۶۵ صفحه براش از همه اینها بنویسم.یک کم سخته برای کسی

بنویسی که اصلا نمی شناسیش و نمی دونی اخلاقش چه جوریه؟

(البته بگم من قصد ازدواج ندارما...تو دلتون نگین چقدر هوله!!!)

گاهی وقت ها حس می کنم توی زندگیش مشکل داره و براش دعا می کنم.

اگه جای زیارتی برم به نیابتش نماز می خونم و بعد به خدا می گم:تو که

 می شناسیش پس ثواب این نماز و دعاها رو براش قرار بده.

یعنی اونم این طور منو حس می کنه....؟اصلا تا حالا منو دیده...؟

منو می شناسه...؟

تقدیم به همسفر زندگیم:

                                میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

                                          نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن 

+ نوشته شده توسط amene در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 18:21 |

                                                                                                                                                                  

یه سلام بهاری به همه دوستای گلم

یه سال دیگه هم گذشت.هممون یه سال دیگه بزرگتر شدیم.کاش دلهامون هم یه سال  بزرگتر بشه.امسال اتفاقات خوب و بدی برای هممون افتاد و مثل هر سال دیگه با اومدن 29 اسفند پرونده اش بسته می شه و میره توی اتاق خاطرات ذهنمون انباشته میشه.  

سالی که گذشت اولش رو کنار حرم قشنگ مولامون امام حسین شروع کردم.آخرش را ...

امسال چیزای زیادی یاد گرفتم.از خوابگاه از دوستای خوبم و از این وبلاگ...

آذر ماه که این وب رو واسه دلتنگی هام می ساختم فکر نمی کردم یه روز بیاد که این همه دوست وبلاگی داشته باشم که همشون به قول داداش احمد مثل خواهر ها و برادر های خودم برام اینقدر عزیز باشن.

نمی دونم قبول دارید یا نه ولی جمعمون یه دنیای کوچکی شده که همه تا حدی هم را میشناسیم  و به احساسات هم آشناییم.هر چند اگه از کنار هم رد شیم همدیگه را هم نمی شناسیم.ولی زندگی و خوشبختی همتون برام مهمه و بهترین ها رو از خدا براتون آرزو می کنم.

امسال موقع سال تحویل باید برای چندتا دوست جدید هم دعا کنم.شما هم برای من دعا کنید.امتحان ارشد رو یادتون نره       

+ نوشته شده توسط amene در جمعه 24 اسفند1386 و ساعت 11:34 |


Powered By
BLOGFA.COM